آشنایی با بیماریهای روحی و جسمی و نحوه درمان

معرفی کامل و عوامل ایجاد کننده و روشهای جدید درمان

آشنایی با بیماریهای روحی و جسمی و نحوه درمان

معرفی کامل و عوامل ایجاد کننده و روشهای جدید درمان

چگونه می توانم به دوست یا یکی از افراد خانواده که از افسردگی رنج می برد کمک کنم؟

متاسفانه یکی از واقعیتهای اجتماعی ما این است که اغلب افرادی که از ناراحتیهای روانی رنج می برند،با آنکه می توانند به راحتی درمان شوند، مراجعه به روان پزشک را نقطه ضعف تلقی می کنند .بسیاریاز آنها اختلال روانی را مایه شرم و ننگ می دانند این اشخاص به اعضای خانواده یا دوستانی که بتوانندآنها را به حرکت در جهت درست تشویق کنند احتیاج دارند .

 

از آنجایی که افسردگی و مانیا اغلب با نشانه های تردید یا قضاوت ضعیف همراه است کار برنامه ریزی،دشوار می شود. در این شرایط یکی از دوستان یا اعضای خانواده ممکن است بتواند در این رهگذر بسیارموثر واقع شود.

حصول اطمینان از اینکه بیمار داروهای تجویز شده را مصرف می کند یا طبق قرار قبلیبه پزشک یا درمانگر رجوع می نماید می تواند به سرعت بهبودی کمک نماید. اما اگر این راهنمایی به گونه ای باشد که بیمار احساس کند به خواسته ها و ارزشهای ا و بهای لازم داده نمی شود، مشکلاتی به وجود می آید. در صورت امکان می توان با یکی از افراد خانواده یا یکی از نزدیکان بیمار در این زمینه مشورت نمود.

 

دوستان و نزدیکان بیمار باید معیاری برای سالم بودن بیمار معالجه شده داشته باشند، یکی از راههای مهم برای رسیدن به این موضوع ، سوال از بیمار و شنیدن نظر اوست . اما اشکال این طرز برخورد این است که بیمار بهبود یافته از اینکه می بیند رفتارش مورد قبول دیگران قرارنگرفته ، ناراحت می شود.

ده موقعیتی که باید به روانشناس مراجع کرد

ده موقعیتی را که به صورت معمول  مراجع به روانشناس می تواند از بروز مشکلات تا حد زیادی جلوگیری کند و  در رابطه با این موضوعات کمک کند و یا داشتن مسائل را کاهش دهد، 

1- بلوغ و دوران نوجوانی
اینکه شما فرزندتان در سن بلوغ باشد و یا خودتان در حال طی کردن این دوران حساس هستید، تفاوتی ندارد، کسب اطلاعات درست و کامل در رابطه با این دوران می تواند کمک بزرگی برای شما بوده و احتمال بروز مشکل را کاهش دهد.

2- شکست در روابط صمیمانه
به صورت کلی در زمانی که ما در زندگی در هر زمینه ای دچار شکست می شویم، نیاز به کمک داریم تا بتوانیم خودمان را پیدا کنیم و به بازسازی دوباره زندگی خود بپردازیم. اما شاید شکست در روابط صمیمانه و به اصطلاح شکست عشقی حساسیت بیشتری دارد. نکته مهمی که باید به آن توجه داشته باشیم یادگیری مهارت هایی است که بتواند احتمال بروز شکست را برای ما کاهش داده و یا در صورت بروز چنین اتفاقاتی آسیب پذیری ما را کم کند.

3- انتخاب همسر
خوشبختانه این روزها تعداد افرادی که ترجیح می دهند تا در زمینه انتخاب همسر از تجربه مشاوران و روانشناسان استفاده کنند، رو به افزایش است. نکته مهمی که بد نیست بدانید این است که برای شرکت در کارگاه های انتخاب همسر که توسط برخی متخصصان برگزار می شود لازم نیست شما نامزده کرده و یا موردی خاص را برای ازدواج درنظر گرفته باشید، بلکه می توانید پیش از ورود جدید به بحث انتخاب همسر، با شرکت در این برنامه های آموزشی با معیارهایی که لازم است در نظر داشته باشید آشنا شوید.

4- آغاز زندگی مشترک
آغاز زندگی مشترک، یکی از موقعیت های دشواری است که لازم است هر فردی در این زمینه اطلاعات کافی به دست آورد. آشنایی زنان از دنیای مردان و نیز برعکس، از مهمترین موضوعاتی است که لازم است همسران جوان در آن زمینه اطلاعاتی به دست آورند. یادمان باشد درصد زیادی از اختلافات زناشویی به خاطر ناآشنایی همسران با ویژگی های جنس مقابل و البته آشنا نبودن با مهارت های مورد نیاز در زندگی مشترک است. البته یکی دیگر از ضرورت های آغاز زندگی مشترک، آشنایی با مهارت های لازم در زمینه روابط جنسی است.

5- بچه دار شدن و فرزندپروری
تربیت فرزند در این دوران می تواند دشواری های زیادی داشته باشد. از طرفی بعد از بچه دارشدن رابطه همسران نیز دچار نوسان می شود. آشنایی نداشتن با مدیریت مسائل پیش آمده در رابطه همسران و البته آگاهی نداشتن از مهارت های فرزندپروری می تواند تجربه شیرین بچه دار شدن را به تجربه ای استرس زا و ناراحت کننده تبدیل کند. یادمان باشد صرف انرژی برای آشنایی با مهارت های فرزندپروری یک سرمایه گذاری است که البته نتیجه آن نیز خیلی زود نمایان خواهد شد.

6- انتخاب رشته تحصیلی و شغل
آشنا شدن با استعدادها و توانمندی های فردی یکی از اهدافی است که مشاوره های شغلی می تواند در اختیار فرد بگذارد. البته قدم اول در انتخاب شغل شاید انتخاب صحیح رشته تحصیلی در دبیرستان و سپس دانشگاه باشد. با توجه به افزایش و فراوانی رشته ها و البته اهمیتی که تمایل و توانایی های فردی در این زمینه برعهده دارد، بهره  گرفتن از دانش روانشناسان می تواند کمک کند تا انتخاب بهتری داشته باشیم.

7- به سوگ نشستن برای نزدیکان
از دست دادن نزدیکان و تجربه داغدیدگی، یکی دیگر از موقعیت های دشوار زندگی است. استفاده از تجربه متخصصان در این موقعیت های دشوار می تواند کمک کند تا بهتر از این مرحله عبور کرده و عوارض کمتری را تجربه کنیم. توجه داشته باشید که غمگین شدن ولو به صورتی بسیار شدید، به خودی خود از نظر روانشناختی مشکل تلقی نمی شود، بلکه برای نمونه، طولانی شدن دوره سوگ و تغییرات نظام باورهاست که می تواند نشان دهنده لزوم مشاوره با روانشناسی باشد.

8- تغییرات میانسالی
دوران میانسالی همراه با تغییراتی است که در صورت به کار بستن شیوه های مدیریتی صحیح، می تواند عوارضی را به دنبال داشته و سلامت روان را با مخاطراتی رو به رو سازد. به صورت معمول بسیاری از افراد در این دوره سنی تصور می کنند دیگر به سنی رسیده اند که باید خودشان از عهده تمامی مسائل برآمده و از دیگران و به ویژه جوانترها کمک نگیرند. اما خوب است به این نکته توجه داشته باشیم که آگاهی یافتن از تغییرات این دوران، خود قدم بسیار مهمی در پیشگیری از مشکلات احتمالی است.

9- ازدواج فرزندان
اینکه جوانان در زمان انتخاب همسر و ازدواج به روانشناس مراجعه کنند، تا حد زیادی امر پذیرفته شده ای است، اما واقعیت این است که به نظر می رسد برای تکمیل کار لازم است تا والدین همسران جوان نیز در زمان ازدواج آنها از خدمات روانشناسی استفاده کنند. این نیاز را بیش از هر چیزی آمار شکایت از خانواده ها بابت دخالت در زندگی همسران نشان می دهد. درواقع در کشور ما یکی از دلایل مهم طلاق، دخالت خانواده ها عنوان می شود و چه بهتر که خانواده ها برای پیشگیری از بروز مشکل از خدمات تخصصی بهره بگیرند.

10- طلاق
یکی از دشوارترین موقعیت ها برای هر فردی می تواند زمانی باشد که زندگی مشترک او به شکست میانجامد. هرچند خدمات روان شناسی می تواند از بروز بسیاری از طلاق ها، به شرط استفاده صحیح و به هنگام از این خدمات جلوگیری کند، اما به هر صورت بخشی از طلاق ها اجتناب ناپذیرند. نکته مهم این است که طلاق اگرچه به معنای پایان یافتن زندگی مشترک است، اما پایان زندگی فردی افراد نبوده و آنها حق دارند بعد از طلاق نیز از زندگی خود لذت برده و انتخاب های دیگری برای زندگی خود داشته باشند. روان شناسی می تواند در برهه حساس بعد از طلاق از بروز مشکلات جلوگیری کرده و به افراد کمک کند تا بهتر با این شرایط دشوار کنار بیایند و برای زندگی خود برنامه ریزی تازه ای داشته باشند.

۱۰ باور نادرست درباره اختلال دو قطبی

خیلی وقت‌ها در جمع‌های خودمانی به شخصی که یک لحظه شاد و لحظه دیگر غمگین است به شوخی می‌گوییم «اختلال دوقطبی» دارد، اما حقیقت این است که اختلال دوقطبی یک بیماری ذهنی جدی است که زندگی شخص را از هم می‌پاشاند.

هنوز ناشناخته‌های بسیاری درمورد این اختلال باقی مانده است. با این حال دانش ما نسبت به آن رو به رشد بوده و پیشرفت‌های گسترده‌ای در درمان آن محقق شده است. با این وجود، هنوز هم باورهای نادرست بسیاری در مورد این اختلال وجود دارد و همین طور بسیاری چیزها که حتی پزشکان و محققین درباره اختلال دوقطبی می‌پنداشتند و امروزه منسوخ شده است.

بیایید به بررسی ۱۰ باور نادرست را در مورد اختلال دوقطبی که هنوز می‌توانند شما را به اشتباه بیاندازند بپردازیم:

۱٫ تنها یک نوع اختلال دوقطبی وجود دارد.

یک باور رایج اما نادرست این است که تنها یک نوع اختلال دوقطبی هست ولی درحقیقت چند گونه از آن وجود دارد.

  • اختلال دو قطبی نوع اول : تشخیص آن بر اساس وجود یک دوره شیدایی (اپیزود مانیک) کامل در برهه‌ای از زندگی فرد است.
  • اختلال دوقطبی نوع دوم: گونه خفیف‌تر دوقطبی اول است که بین دوره‌های افسردگی و دوره‌های خُلقی بالا (و نه شیدایی کامل) در نوسان است.
  • اختلال ادواری خویی (Cyclothymic bipolar disorder): شبیه به اختلال دوقطبی نوع دوم، اما خفیف‌تر از آن.
  • اختلال دوقطبی تندچرخی (Rapid cycling bipolar disorder): وقوع چندین دوره شیدایی و/یا افسردگی در یک سال را شامل می‌شود.
  • اختلال دوقطبی ترکیبی (Mixed bipolar disorder): وقتی حالت‌های خُلقی بالا و پایین همزمان یا مدام پشت سر هم روی دهند.

۲٫ شیدایی یعنی خوشی و رهایی از دغدغه‌های دنیایی

وقتی به ظاهر یک دوره شیدایی نگاه می‌کنیم و یا آن گونه که در فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی نشان داده می‌شود، شیدایی را شبیه خوش گذرانی می‌یابیم. حالتی که فرد در آن کارهای بسیاری را انجام می‌دهد، انرژی پایان ناپذیری دارد و بسیار برونگراست.

برخی از مبتلایان به اختلال دوقطبی در دوره شیدایی، شادی را تجربه می‌کنند، اما اغلب کنترل زندگی‌شان را از دست می‌دهند. آنان به شدت تحریک پذیر، عصبی و زودرنج می‌شوند. ذهن‌شان از یک ایده ظاهرا عالی به ایده دیگر می‌پرد و نظم خواب‌شان را از دست می‌دهند. ممکن است روابط جنسی پرخطر و سوء مصرف مواد و الکل را درپیش بگیرند. برخی دست به قمار می‌زنند یا خریدهای غیرضروری و هنگفتی انجام می‌دهند. علاوه بر اینها ممکن است شیدایی به افکار و اعمال سایکوتیک منجر شود.

۳٫ تعداد افراد مبتلا به اختلال دوقطبی خیلی خیلی کم است.

با وجود این که بسیاری از ما در مورد اختلال دوقطبی چیزهایی می‌دانیم، همچنان فکر می‌کنیم که عده بسیار کمی از مردم تحت تاثیر این اختلالند. به هرحال بسیاری از بیماران شرایط‌شان را برای همکاران یا آشنایان بازگو نمی‌کنند و مشاهدات رسمی نیز چیزی خاصی را رصد نمی‌کند جز این که یک نفر حال و هوای خوبی دارد یا این که روز بدی را می‌گذراند. با این حال بر اساس آمار اعلامی توسط وبسایت معتبرWebMD سالانه فقط در کشور آمریکا، ۶ میلیون نفر به این اختلال دچار می‌شوند.

میزان ابتلا به اختلال دوقطبی در جنس یا نژادهای مختلف تفاوتی ندارد و درحالی که اغلب علائم در نوجوانی و اوایل بزرگسالی ظاهر می‌شود، بزرگسالان مسن‌تر نیز به همان اندازه مستعد این اختلال هستند.

۴٫ کودکان به اختلال دوقطبی دچار نمی شوند

اگر این باور رایج حقیقت داشت، زندگی خانواده‌های بسیاری به مراتب آسان‌تر می‌شد. اما اشتباه نکنید، حتی کودکان شش ساله نیز ممکن است به این اختلال دچار شوند و برای اقدام به خودکشی برانگیخته شوند. اغلب وقتی اختلال دوقطبی خود را در سنین پایین نشان می‌دهد که سابقه اختلالات خُلقیی مرتبط در خانواده وجود داشته باشد. ممکن است کودکان مبتلا پیش از اولین دوره شیدایی( اپیزود مانیک) چندین دوره افسردگی را تجربه کنند که تشخیص این اختلال را دشوار می‌سازد. گاهی این دوره‌های افسردگی با افکار و اعمال سایکوتیک همراه می‌شود. به نظر می‌رسد در این شرایط کودکان حالتی ترکیبی را تجربه می‌کنند که در آن شیدایی و افسردگی به طور همزمان حضور دارند.

درحالی که لیتیوم (داروی رایج در درمان اختلال دوقطبی) اغلب تاثیر کمتری در کودکان دارد و عوارض جانبی آن بدتر است، تحقیقات پیشرفته و دانش ما از اختلال دوقطبی نوجوانان در مقایسه با تشخیص و درمان زودهنگام گویای این مطلب است که امیدها برای خانواده‌هایی با کودکان مبتلا به این اختلال هر روز افزایش می‌یابد.

به گفته موسسه ملی سلامت روان آمریکا، اختلال دوقطبی زودهنگام (اختلال دوقطبی در کودکان) می‌تواند وخیم‌تر از گونه بزرگسال آن باشد. علائم و تغییرات خُلقیی در اختلال دوقطبی کودکان با فراوانی بیش تری نسبت به بزرگسالان روی می‌دهد.

۵٫ اختلال دوقطبی نام دیگری برای نوسانات خُلقیی است

همه ما در زندگی، بارها و بارها نوسانات خُلقیی را تجربه کرده‌ایم. پس خیلی ساده می‌شود فکر کرد که اختلال دوقطبی یک اسم فانتزی برای یکی از همین نوسان‌ها است. درحالی که بسیاری از مردم احساس پوچی می‌کنند یا احساس می‌کنند در مرکز جهان هستی هستند. این  احساسات معمولا کوتاه مدت هستند و به محض آن که علت برانگیخته شدنشان حذف شد به سرعت ناپدید می‌شوند و یا به صورت تدریجی خود را با شرایط جدید مطابقت می‌دهند.

نوسان‌های خُلقیی اختلال دوقطبی متفاوتند و می‌توانند برای هفته‌ها یا ماه‌ها ادامه داشته باشند. نوسان‌های خُلقی بالا اغلب به انتخاب‌های پُرخطر در سبک زندگی می‌انجامند. افکاری که از هم سبقت می‌گیرند، آرام نمی‌شوند و رفتارهای غیر عادی که به زندگی شغلی و خانوادگی فرد آسیب می‌زند. نوسان‌های خُلقی پایین در فرد مبتلا به اختلال دوقطبی به پرخوابی، بی‌حالی، گریه‌های کنترل ناپذیر و حتی افکار (یا اقدام به) خودکشی منجر می‌شود.

بنابراین وقتی از اختلال دوقطبی سخن می‌گوییم در مورد حس و حال خوب یا حس و حال بد صحبت نمی‌کنیم، بلکه با مساله‌ای به مراتب جدی‌تر روبرو هستیم.

۶٫ اختلال دوقطبی یعنی خوبِ خوب یا بدِ بد

بسیاری از مرد فکر می‌کنند که اختلال دوقطبی یا افسردگی- شیدایی همیشه در قالبی شدید بروز می‌یابد و افراد مبتلا به این اختلال به سادگی و بدون هیچ وقفه ای از یک حالت به حالت دیگر می‌روند.

هرچند موارد حاد چنین ویژگی‌هایی را شامل می‌شوند، اما بیشتر افراد در رفت و برگشت بین خُلقی بالا و پایین نیستند. ممکن است بیماران برای مدتی در حالت شیدایی یا افسردگی یا در حالتی بین این دو قرار داشته باشند. حتی امکان دارد علائم هر دو را به طور همزمان داشته باشند. بعضی به سرعت چرخه‌های خُلقی بالا و پایین را طی می‌کنند، درحالی که سایرین دوره کامل شیدایی  را هر چند سال یک بار تجربه می‌کنند.

گذشته از فراوانی، طیف شدت این اختلال نیز بسیار گسترده است. بسیاری از مبتلایان خُلقی بالا و پایین و چرخه این دو را به صورت خفیف‌تری تجربه می‌کنند.

۷- اختلال دوقطبی تنها خُلقی افراد را تحت تاثیر قرار می‌دهد

هرچند علائم اصلی این اختلال مرتبط با خُلقی است و خود اختلال نیز یک اختلال خُلقیی به شمار می‌رود، می‌تواند بر بسیاری از جنبه‌های دیگر زندگی فرد نیز اثر بگذارد. هنگامی که فرد مبتلا به اختلال دوقطبی خُلقی بالا یا پایین را تجربه می‌کند، به طور کلی عملکردهای شناختی وی نیز دچار مشکل می‌شود. ممکن است یک روز بسیار هوشمند عمل کند و روز دیگر افکار و فرآیند تفکری ابلهانه داشته باشد.

الگوی خواب نیز به هم خواهد خورد. برخی از مبتلایان در حالت خُلقی بالا چندان نمی‌خوابند و کیفیت خواب آنها نیز پایین است. بی خوابی یک نشانه پیش‌آگهی‌دهنده از بروز یک دوره شیدایی است که هنوز خود را نشان نداده است. در حالت خُلقی پایین، شخص بیش از حد می‌خوابد و هیچوقت احساس نمی‌کند به اندازه کافی خوابیده و یا هوشیار است.

خُلقی‌های بالا و پایین زمینه ساز انتخاب‌های بد در سبک زندگی همچون سیگار کشیدن، تغذیه نامناسب و سوء مصرف مواد مخدر هستند.

۸- سوءمصرف دارو و مواد مخدر می تواند عامل ابتلا به اختلال دوقطبی باشد

بسیاری از مبتلایان به اختلال دوقطبی، داروهای تجویز نشده بسیاری را مصرف می‌کنند که سبب پیدایش این باور شده است که سوءمصرف مواد مخدر با آن تغییرات خُلقی پیش‌بینی ناپذیری که ایجاد می‌کند، می‌تواند به اختلال دوقطبی منجر شود.

با آن که استفاده از دارو و مواد مخدردر مبتلایان به اختلال دوقطبی افزایش می‌یابد، اما این یک عامل زمینه ساز برای اختلال دوقطبی نیست. یک شخص سالم به طور ناگهانی به یک مصرف کننده سنگین مواد مخدر تبدیل نمی‌شود. درحالی که افراد مبتلا به اختلال دوقطبی بسیار بیشتر مستعد انجام فعالیت‌های پر ریسک و خطرناکند. همچنین بسیاری از آنها به امید پایین آوردن نوسان‌های خُلقی، خوابیدن و کنار  آمدن با اضطراب اقدام به خود دارودرمانی می‌کنند. بسیاری از آنها به موفقیت‌ها و نتایج کوتاه مدت دست می‌یابند، اما اقداماتی این چنینی در درازمدت به شدت برای سلامت آنها زیانبار خواهد بود.

۹- دارو به تنهایی کافی است

داروهای جدید تفاوت‌های شگفت انگیز و بهبودی‌های گسترده‌ای را در زندگی بسیاری از مبتلایان به اختلال دوقطبی فراهم آورده است. اما در حالی که لیتیوم، داروهای ضد تشنج، داروهای ضد افسردگی و سایر داروها در درمان این اختلال دارای اهمیت بسیاری هستند (مخصوصا در اولین درمان دوره خُلقی بالا یا پایین کامل)، اکنون باور رایج بر این است که بهترین درمان موفقیت آمیز بلند مدت هنگامی به دست می‌آید که درمان تنها مبتنی بر دارو نباشد.

در عوض درمان می‌بایست دربرگیرنده جلسات مشاوره منظمی باشد که توسط متخصصین آموزش دیده سلامت روان برگزار می‌شود. همین طور شبکه حمایت از درمان متشکل از خانواده، دوستان، مشاوران و جلسات گروه درمانی. علاوه بر اینها حفظ یک سبک زندگی سالم و پایدار که به معنای خواب و تغذیه مناسب، ورزش وعدم مصرف مواد مخدر و الکل است، اهمیت زیادی دارد.

۱۰- داروها فرد دچار اختلال دوقطبی را به زامبی تبدیل می‌کند!

درمان اختلال دوقطبی معمولا با استفاده از ترکیب داروهایی چون لیتیوم، ضد تشنج ها، ضد سایکوتیک ها وداروهای ضد افسردگی انجام می‌شود، اما قرص‌ها اغلب عوارض جانبی خاص خود را دارند. برای مثال لیتیوم به تبدیل کردن بیماران به زامبی (موجودی منفعل و بدون فکر) مشهور است. البته نمی‌توان این گفته را بی‌دلیل دانست، اما عوارض جانبی معمولا پس از یکی دو ماه مصرف دارو از بین می‌روند. عوارض جانبی که پس از این مدت باقی می‌مانند اغلب با تنظیم دوز دارو بهبود می یابند.

در مورد داروهای ضد سایکوتیک و ضدتشنج نیز همین گونه است. ممکن است در ابتدا دوز دارو بیش از حد معمول باشد، مخصوصا در مواردی که شیدایی یا افسردگی شدید باشد. با این حال، پس از گذر از بحران دوز دارو به طور کلی پایین آورده می‌شود تا یک زندگی شاد، سودمند و با ثبات را تسهیل کند. لیتیوم یا هر داروی دیگری ممکن است با یک شخص خاص سازگار نباشد که در این صورت با مشورت پزشک می‌توان جایگزین بهتری برای آن یافت.


درمان جدید اختلال روانی دوقطبی

محققان می گویند که به یافته های تازه ای برای درمان اختلال دوقطبی (بایپولار) رسیده اند.
به گزارش ویرلن از پایگاه ساینس دیلی، بیماران دچار این اختلال دو حال شیدایی و افسردگی مزمن را تجربه می کنند. بدین صورت که برای مدتی از افسردگی رنج می برند و بعد به حالت شیدایی می رسند. بنا بر شدت این دو دوره بیماری دو قطبی به دو نوع یک و دو تقسیم می شود.
یک گروه از محققان بیماری های اعصاب و روان در ایالت فلوریدای آمریکا دسته ای از ژن ها را شناسایی کردند که وجود آنها احتمال ابتلا به بیماری دو قطبی را به اندازه زیادی افزایش می دهد. این کشف می تواند منجر به شناخت درمان هایی شود که به طور خاص این ژن ها را هدف قرار بدهند.
در این تحقیق ژن PDE10A ، یکی از ژن هایی است که داشتن آن ممکن است به بروز بیماری دو قطبی بیانجامد و تحت مطالعه دقیق قرار گرفت. این ژن پروتئینی تولید می کند که در بروز دوره های شیدایی و افسردگی در افراد بسیار موثر است.
ران دیویس، رئیس بخش عصب شناسی مرکز تحقیقی اسکرپیس که این تحقیق در آن انجام شده است، می گوید: ما از این ایده شروع کردیم که تغییرات خلقی در بیماران مبتلا به اختلال دو قطبی ممکن است به تغییر ترکیبات این پروتئین ها مربوط باشد. ما دریافتیم که این حدس درست است. این تغییرات در ژن ها باعث تغییر عملکرد آنها می شود که بخت ابتلا به بیماری دو قطبی را در یک فرد بالا می برد.
این گروه از محققان به بررسی بافت های مغزی افراد مبتلا به بیماری دو قطبی و مقایسه آن با افراد سالم پرداختند.
دکتر کورتنی مک مالن، از نویسندگان این تحقیق می گوید که پروتئین PDE10A19 از آنجا حایز اهمیت است که ما تا همین چند وقت پیش نمی دانستیم که در انسان هم وجود دارد. این پروتئین در برخی از پستانداران یافت می شود. وقتی ما به طور کامل به طرز کار این پروتئین در سیستم عصبی پی ببریم می توانیم دارویی درست کنیم که مانند آن عمل کند و در درمان سیستم های عصبی که این پروتئین به طور کامل کار نمی کند- و در نتیجه اختلالات روانی به وجود می آید- از آن استفاده کنیم.
دکتر دیویس عقیده دارد که پیچیدگی «بیان ژن» در مغز انسان بسیار زیاد است و تا به حال «دستکم» گرفته شده است. به گفته دیویس، آینده عصب شناسی ژنتیکی باید با مطالعه عمیق قابلیت هر ژن برای تولید پروتئین های مخصوص شروع شود. چرا که نتیجه گیری اشتباه می تواند به درمان های نادرست برای بیماران مبتلا به اختلالات روانی بیانجامد.
دیویس می گوید: ما هنوز باید چیزهای زیادی در مورد خانواده بزرگ آنزیم ها و نقش آنها در بیماری هایی مثل اختلال دو قطبی بیاموزیم.

افسردگی زمستانی

افسردگی زمستانی، یک بیماری شاعرانه (!) است که با کم شدن نور هوا دامن بعضی ها را می گیرد. اصلا فارغ از همه حرف های روانشناسانه انگار یک ربط عجیبی بین «پاییز» و «اندوه» وجود دارد. یک بار دیگر ترانه های معروف خزانی را توی ذهنتان مرورکنید.

 

اصلا فارغ از همه حرف های روانشناسانه انگار یک ربط عجیبی بین «پاییز» و «اندوه» وجود دارد. یک بار دیگر ترانه های معروف خزانی را توی ذهنتان مرورکنید. از «شد خزان گلشن آشنایی» گرفته که از پاییز به عنوان استعاره استفاده کرده تا «از آن شب سرد پاییز، آهنگ سفر کردی» زنده یاد ایرج بسطامی که در آن پاییز لوکیشن (!) اندوه است و اتفاقا این شب ها به خاطر قرار داشتن در همین لوکیشن همه شبکه های رادیویی فرت و فرت پخشش می کنند و فکر هم نمی کنند که این ترانه چقدر غمگین است. حالا ما بیشتر گیر می دهیم به برگ ریزان طوری پاییز و حال درخت ها و اینها، آن طرف آبی ها بیشتر به «کم نور» بودن پاییز گیر می دهند واین اندوه را با آن «تاریکی» نشان می دهند.

 

«تاریکی» و نبودن نور، همیشه استعاره چیزهای غمناک ترند. سوزان سانتاگ یک جمله معروف دارد که ما آن را کرده ایم عنوان همین صفحه، وقتی از بیماری های رواشناختی می نویسیم: «بیماری، طرف تاریک وجود است». خلاصه اینکه این دفعه می خواهیم درباره ربط «فصل»ها و «حال آدمیزاد» حرف بزنیم به این بهانه که حالا پاییز است و طبق آنچه که در همه متن های معتبر روانپزشکی آمده آن نشانه هایی که به افسردگی زمستان معروف است در پاییز شروع می شود. شواهد این مدعا را هم احتمالا در دور و بری های تان یا با مراجعه به ذهن خودتان دیده اید، ندیده اید؟ خب! خوش به حالتان! ما که بخیل نیستیم. اگر این جور است، این صفحه را به عنوان یک صفحه علمی «دانستنیها» طور بخوانید!

 

به رسم منطقیون معتقدم و البته متاخر. بیایید قبل از اینکه در مورد رابطه افسردگی و فصل پاییز حرف بزنیم، تکلیفمان را با این کلمه «افسردگی» معلوم کنیم. چون که ته تهش افسردگی زمستانی هم یکی از انواع افسردگی است دیگر. از آسمان و با باران های خزانی که یکهویی نیفتاده توی طبقه بندی های روانپزشکی. مخصوصا این روزها ملت فرت و فرت به همدیگر و به خودشان برچسب «دپرس» بودن می زنند. این کلمه «دپ» زدن و «دپرس» بودن که نقل دهان من وشماست، تخلیص شده جوانانه وار همان «دپرسیون» فرانسوی ها و «دپرشن» انگلیسی هاست که دقیقا یعنی «افسردگی» اما آیا ما همین قدر که به خودمان برچسب می زنیم افسرده ایم؟

 

افسردگی چه شکلی است؟

انگلیسی ها یک واژه دارند به عنوان «بلوز» که حتما یک ربطی به آن سبک موسیقی شان هم دارد. این «بلوز» یک درجه از اندوه قبل ا زافسردگی است؛ یعنی آنها به غمگینی های عصر یکشنبه شان که مال ما می شود غمگینی عصر جمعه، نمی گویند دپرشن یا افسردگی. می گویند غمگینی. حالا این تدقیق (!) زبانشناسانه و روانشناسانه برای این بود که بدانید خیلی وقت ها که ما به خودمان برچسب افسردگی می زنیم، در واقع دچار بلوز یا همان اندوه شده ایم. افسردگی یک بیماری روانپزشکی است، نه یک اندوه ساده حتی عمیق.

 

حالا همه اینها را که می گویم، گمان برتان ندارد که افسردگی چیز عجیب و غریبی است که فقط عده خاصی به آن مبتلا می شوند. نه. همانطورکه شاید شما هم شنیده باشید افسردگی «سرماخوردگی» بیماری های روانی است. یعنی به همان نسبت که در بیماری های جسمی ممکن است شما بیشتر به سرماخوردگی مبتلا شوید، در بیماری های روانی هم احتمالا مبتلا شدن به افسردگی از همه بیشتر است. اما وقتی که صحبت از یک نوع خاص از افسردگی یعنی افسردگی فصلی می شود. تعداد مبتلایان کمتر و کمتر می شود.

 

اولین چیزی که شما باید در مورد افسردگی و بیماری های روانی بدانید، این است که وقتی نام یک بیماری، بیماری است که واقعا شما را از کار و زندنگی انداخته باشد. یعنی تاثیر واضحی در روند عادی زندگیتان گذاشته باشد. اگر سر کار می روید، در شغلتان، اگر محصل یا دانشجویید در نمره هایتان، اگر ازدواج کرده اید در رابطه با همسرتان، اگر هنوزمجردیدی در رابطه با خانواده، هم اتاقی یا هم خانه های تان مشکلی پیش می آید. البته اگر هنوز این تاثیر را ندیده اید و مشکلتان در سطح «مشکل» مانده و به «بیماری» نرسیده هم معنایش این نیست که نباید کاری کنید ودست روی دست بگذارید تا «بیماری بالقوه» تان به «بیماری بالفعل» تبدیل شود. یعنی شما هر وقت زودتر برای رفع مشکلتان دست بجنبانید، زودتر از به وجود آمدن بیماری پیشگیری کرده اید.

 

دومین چیزی که در مورد افسردگی باید بدانید این است که باید زمان خاصی شما دچار نشانه های یک بیماری باشید تا بیمار به حساب بیایید. در مورد افسردگی این زمان دو هفته است. البته کمی تصورش هم سخت و اندوهناک است که شما در مدت دو هفته، آن هم تقریبا هر روز و آن هم در بیشتر ساعات روز دچار نشانه های افسردگی باشیدودر اندوه خود غوطه ور باشید اما افسردگی درست ودرمان دقیقا همین شکلی است.

 

سومین چیزی که باید در مورد افسردگی بدانید، این است که افسردگی «شدت» دارد. یعنی یکی در حد اینکه افسردگی چندتا مشکل کوچک در کارش و خانواده اش به وجود بیاورد افسرده می شود، یکی کار و زندگی اش فلج می شود و آن حس مشهور گیر افتادن در بین چند «سگ سیاه» را دارد و یکی که از همه شدیدتر است، می خواهد بزند زندگی خودش را تمام کند. حالا یا فکرش را دارد، یا فکرش را به نقشه تبدیل کرده یا حتی اقدام هم کرده و ناموفق بوده.

 

چهارمین چیزی که در مورد افسردگی باید بدانید، این است که بعضی از افسردگی ها خیلی اتوکشیده و بی هوا می آیند سراغ آدمیزاد و زمان خاصی هم برای جنابشان در نظر نمی گیرند اما بعضی از افسردگی ها وقت خاصی دارند؛ مثلا «ملال پیش قاعدگی» و «افسردگی بعد از زایمان» برای خانم ها و «افسردگی فصلی» برای همه.

 

نشانه های افسردگی زمستانه

خب حالا که به رسم منطقیون از کل به جزء آمدیم و از افسردگی رسیدیم به افسردگی با الگوی خاص و از آنجا هم رسیدیم به افسردگی فصلی، وقت روکردن نشانه های این افسردگی فصلی است. انگلیسی زبان ها به افسردگی فصلی به اختصار می گویند SAD. خود کلمه SAD که اگر با حروف کوچک بنویسیمش یعنی غمگین، بیشتر آدم را غمگین می کند. منطقیون از اتاق فرمان اشاره می کنند که از منطق خودمان خارج نشویم. این افسردگی فصلی، بیشتر در فصل های کم نور سال یعنی پاییز و زمستان خودش را نشان می دهد و چون که پرش در زمستان است و کمش در پاییز به افسردگی زمستانه مشهور شده است وگرنه اگر بخواهد بیخ گلوی ذهنتان را بگیرد، دقیقا همین روزهای پاییز شروعش است، مخصوصا روزهای ابری تر و تاریک تر.

 

1- اندوه: همه انواع افسردگی، یک نشانه مهم و مرکزی دارند؛احساس غمگینی و پوچی در اکثر ساعات روز. همانطور که گفتیم این احساس غمگینی، با آن احساس غمگینی که گاه و بیگاه سراغ همه ما می آید فرق دارد و خیلی شدیدتر است.

 

2- اشتهای زیاد: در خیلی از افسردگی ها اشتهای آدم کم می شود اما در افسردگی زمستانه اشتها زیاد می شود؛ مخصوصا به چیزهای شیرین پر از کربوهیدرات.

 

3- افزایش وزن: وقتی آدم هلف هلف شیرینی می خورد، معلوم است که چاق می شود دیگر.

 

4- احساس خستگی: احساس کوفتگی بی دلیل و بدون کار یدی زیاد هم سراغ افسردگان زمستانی می آید.

 

5- تمایل به خوابیدن: درست مثل موجوداتی که به خواب زمستانی می روند، افسرده های زمستانی هم دلشان نمی خواهد از رختخواب بلند شوند.

 

6- اختلال در تمرکز: افسرده های زمستانی فقط جسم به هم ریخته ای ندارند، آنها نمی توانند ذهنشان را مثل گذشته مرتب کنند و روی موضوعی تمرکز کنند.

 

7- تحریک پذیری عصبی: افسردگان زمستانی زودتر می رنجند وزودتر هم از کوره در می روند.

 

افسردگی زمستانی از کجا می آید؟

قضیه دلیل هایی که متخصصان رشته های مختلف برای افسردگی زمستانی رو می کنند، هم مثل قضیه آن داستان مولاناست که سه نفر به سه زبان مختلف انگور می خواستند و هر سه در واقع یک چیز را طلب می کردند. هم آنهایی که برون را دیده اند و می گویند در عرض های بالای جغرافیایی این افسردگی بیشتر است و خداد به داد مردم کشورهای اسکاندیناوی برسد، هم آنهایی که درون را دیده اند ودست گذاشته اند روییک هورمون بیچاره به نام ملاتونین و هم روانشناس های تکاملی که زمان را دیده اند و ریشه را در سبک زنندگی جدهای ما دیده اند در واقع دارند یک چیز را به زبان های مختلف می گویند. حالا ما مجبوریم اینها را با هم قاطی کنیم و از اول شروع کنیم.

 

روانشناس های تکاملی می گوینداول اول اولش افسردگی زمستانی اصلا افسردگی نبود.ملت آن وقت ها تابستان و بهار کار می کردند ودر فصل های سرد سال استراحت می کردندوتجدید نیرو. به زبان خودشان، آنهایی که در پاییز و زمستان در دل غارها استراحت می کردند، احتمال بقای بیشتری داشتند و بنابراین یک ژن هایی در باقی ماندگان نسل به نسل منتقل شد که بدن را وادار می کرد تا در فصل های کم نور سال به وجود می آید خسته خسته شود ودلش نخواهد از رختخواب بیرون بیاید. این ژن های احمق هم دیگر حالی شان نیست که الان دیگر سبک زندگی ها عوض شده و آدم ها لازم نیست دل به سرما بزنند وبرای زن و بچه بروند شکار کنند و در راه سرما بمیرند. حالا دیگر وسایل گرمایشی هست و شغل های فکری تخصصی و سبک زندگی متفاوت. آنها این را نمی فهمند. آنها دلشان می خواهد وقتی که پاییز و زمستان شد خسته شوند! خلاصه اینکه روانشناس های تکاملی می گویند ما اندوه پاییزی مان را همین قدر احمقانه از اجدادمان به ارث برده ایم.

 

از اینجای داستان به بعد را عصب شناس ها ادامه می دهند. آنها می گویند یک هورمون به نام ملاتونین وجود دارد که به کم شدن نور حساس است. این هورمون وقتی ترشح می شودکه نور کم می شود و وظیفه اش این است که ما را خسته و خواب آلود کند. اصلا برای همین است که ما در تاریکی بهتر خوابمان می برد. حالا این هورمون بلانسبت احمق، وقتی که پاییز و زمستان می شود و ما در روزهای کوتاه، قدم به خیابان های کم نور ابری می گذاریم هی ترشح می شود و هی ما را خسته می کند. اختلاف ترشح ملاتونین در تابستان و زمستان در خانم ها بیشتر از آقایان است و برای همین خانم ها بیشتر به افسردگی زمستانی مبتلا می شوند. آن هم خانم های جوان 20 تا 30 ساله که خواننده های اصلی همشهری جوانند.

 

این وسط یک خرده روایت هم وجود دارد که احتمالا هواشناسان آن را داد می زنند که این اتفاق در عرض های بالای جغرافیایی بیشتر می افتد؛ یعنی هر چه که شما به قطب شمال بیشتر نزدیک باشید و نور زندگیتان کمتر باشد، بیشتر احتمال دارد که به افسردگی زمستانی مبتلا شوید. ترجمه ایرانی اش این می شود که بروبچز مناطق کوهستانی ایران بیشتر حواسشان به خودشان باشد.

 

تاریکی را بکش!

قبل از هر چیز خدمتتان عرض شود که شما فکر نکنید اگر در زمستان یا پاییز مبتلا به افسردگی شدید، حتما افسردگی زمستانی دارید و به آب و هوا ربط دارد و اینها. نه، ممکن است شما همان افسردگی اتوکشیده را گرفته باشید و باید تشریف ببرید پیش روانشناس و ریشه هایش را دربیاورید و درمانش کنید. البته برای افسردگی زمستانی هم بهترین راه مراجعه به متخصص است و درمان تحت نظر. این طرف آب را بعید میدانم اما آن طرف آب یک روش دقیق وجود دارد به نام «نوردرمانی» که ملت افسرده را در یک ساعات دقیق می نشانند روبروی یکسری منابع نوری با شدت دقیق و این را چندین روز تکرار می کنند تا ملت حالشان خوب شود. حالا که این روش در ایران به احتمال زیاد نیست شما خودتان «خود نور درمانی» کنید، چطوری؟

 

1- پرده ها را بکشید

همان روزهای انگشت شماری که اول صبح بیدار می شوید، اولین کاری که می کنید این باشد که پرده را بکشید تا همان نور کم رمق بیرون هم بیاید داخل و فضای خانه را عوض کند. هر چه نور خانه تان بیشتر باشد، شما کمتر افسرده می شوید. گاهی هم بی خیال قبض برق شوید و لااقل صبح ها و غروب ها نور خانه را بیشتر کنید. مطمئن باشید پولش با سر حال بودنتان و بیشتر کار کردنتان جبران می شود.

 

2- بزنید بیرون

به هر حال در روزهای پاییز و زمستان نور بیرون در روز بیشتر از نور داخل خانه است. پس لطفا از خانه بزنید بیرون و زیر آفتاب زمستانی که پشت ابرها قایم شده و به زورخودش را به شما می رساند قدم بزنید.

 

3- سفر کنید

خوبی اش این است که ما در یک کشور نیمه بیابانی زندگی می کنیم و حتی در زمستان تا دلتان بخواهد در مناطق کویری و جنوب کشورمان آفتاب پهن است روی زمین. مسافرت پاییزه و زمستانه را بگذارید توی برنامه تان و اگر در شهرهای کم نورزمستانی زندگی می کنید حتما مقصدتان جنوب یا کویر باشد. البته قبلش آب و هوا را یک چک بکنیدتا باهوای ابری قشم روبرو نشوید!